" دهکده ی عشق "
در آن دهکده ی دور افتاده
یک کسی فریاد خواهد زد
فریادش از من آدمی خواهد ساخت
آدمی لایق این دنیای بی کران
آدمی را در آن لحظه ی بی تابی نهان خواهد کرد
من در آن روز به خود آمده ام
تا که عشق را در آن دهکده جاری سازم
من در آن دهکده دنبال کسی می گردم
که مرا درک کند
که مرا ، ز آینه ای پاک وشفافترنزد خود جار زند
و من اینک وارد دهکده عشق شدم
آنقدر پیش روم تا به خانه ای ویرانه رسم
قدم در آن نهم و ویرانه را ویرانه تر سازم
تا در دهکده ام کنجشککی پر نکشد
آه ! اگر یک لحظه ، فقط یک لحظه ی زیبا
مرا در قلب خود احساس می کردی
حال به جای ویران کردنش
به دنبال سنگ و آجری برای ساختنش
ساختنش برای عشقمان می گشتیم
حال بگو ، آیا این عدالت است
که من عاشق و دل سوخته و
تو بی خبر از حال منی ؟
من تو را در قلب خود احساس کنم
و تو مرا نبینی و نادیده ام انگاری ؟
من پای نمازی که پرازبرکت و نور و عشق خداست
هر لحظه تو را یاد کنم و
تو مرا هر لحظه ویرانه تر سازی ؟
من به تنهایی در این دهکده ی دور افتاده می مانم
و بر قله ی هر کوه فریاد می زنم
فریادی از آه دلم ، فریادی از دل سوختگی ام
و می مانم تا این که یک روز
جای خالی ام را در قلب سنگی ات احساس کنی
و به دنبالم بیایی
آنقدر بگردی تا به این دهکده ی دور افتاده رسی
وقتی که ببینی من چگونه ،
عاشقانه ، خانه ای از عشق برایت ساخته ام
دل سوخته و ویرانه و دیوانه شوی
قلب سنگی ات آب شود
و آنگاهست که مرا درک کنی
تو مرا می یابی
اما نه دگر قلب من و روح من و احساس مرا می یابی
نه دگر عاطفه و عشقی که به تو من داشته ام
تو مرا آه دگر ، سوز جگر ، ناله ی بی جا دادی
ولی من با طاقت و صبرم به تو اعتماد کردم
که مرا رها نسازی روزی
تو ولی عشق مرا در هم شکستی و تنها رهایم کردی
ولی من باز هم به تو اعتماد کردم
اما تو در این ظلمی که به من کردی
من تو را معشوق و دلداده ی خود می دانم
تو مرا رها و بیگانه بدان
من تو را اسیر و دلباخته ی خود می دانم
تو مرا یک سنگ بی جان بدان
تو بدان این را که گر روزی تو بر من بد کنی
من تو را لحظه ای از یاد نبرم .